شهید گمنام
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1393/01/06 توسط رهگذر
سال نو شد اماخبری از آمدنت درکوچه و شهر نیست نزدیک 

جمعه اول سال است اماباز خبری از بوی گل نرگس نیست 

نمیدانم به جرم کدامین گناه باید در انتظارت بنشینیم اما 

امیدوارم که دیگر آرام آرام خبر آمدنت را به گوشمان برسانی!

نمیدانم تاکی باید دعای فرجت را با باران چشمم بخوانم تا 

شما باور کنی من یکی از منتظرانت هستم؟!

نمیدانم تاکی باید این دعا را در قنوتهایم بگویم که

(اللهم عجل لولیک الفرج)

نمیدانم شاید این هم یکی از صلاح ها و حکمت های آن 

بالاسریمان باشد،باشدما به انتظار مینشینیم اما شما یک گوشه

چشمی در این سال نو به ما نگاه کن.

یا ابا صالح باز هم میگویم دعای دلم را:

اللهم عجل لولیک الفرج

تبریک نوشت:دوستان عزیزم سال نو مبارک.


دعا نوشت:انشاالله امسال سال ظهور باشد.آمین.

نگارش در تاريخ دوشنبه 1392/08/27 توسط رهگذر

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار که از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند که گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند که گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

جای دریغ نیست بر ایشان که این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

« استاد » گفته بود که با جان و دل به پیش

اینان بنا به گفته استاد رفته اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست کرده و پولاد رفته اند

در راه پی گذاری کاخ جهان نو

بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

در راه آفرینش باغی پر از شکوه

بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

« پیروز باد ملت ما، انقلاب ما»

گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند

« کوبنده باد جنبش خلاق رنجبر»

برگوش عالمی زده فریاد رفته اند

بر باد رفته نیز نبایست گفتشان

در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند

………………………………………

دیدم آن حالات شوق و شور را
در میان چهره هاشان نور را

در هوای عاشقی پر می زدند
تا خدا با گریه معبر می زدند

در دل شب با نوا و زمزمه
ذکرشان “یافاطمه ” ” یا فاطمه ”

بین چهره عکس یک لبخند بود
همه ی هستیّ شان سربند بود

از همه افلاک برتر بوده اند
دوست نه،بلکه برادر بوده اند

تشنه لب دادند جان پای حسین
عاشقان حضرت پیر خمین

با شهادت زندگی زیبا شود
عاشقی با سوختن معنا شود

حال،آنها رفته و ما مانده ایم
از شهادت ، ما همه جا مانده ایم

تا نفس داریم تا که زنده ایم
ای شهیدان از شما شرمنده ایم

تاابد رزمنده ایم پای ولی
جان فدای حضرت سیّد علی

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1392/06/27 توسط رهگذر

  شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای               وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای

دیریست آسمان مرا شب گرفته است              خورشید من،برای چه تاخیر کرده ای؟

نگارش در تاريخ دوشنبه 1391/03/15 توسط رهگذر



حضرت علی (ع) می فرمایند:

من با تمام پیامبران بصورت پنهان زیسته ام اما وقتی به رسول اکرم (ص) رسیدم  ظاهر شدم.


بعضیا فک میکنن وقتی یکی متولد میشه مثه خورشیدی میمونه که طلوع کرده ولی من میگم اشتباهه چون که

خورشید روز قبلم بوده ولی کسی که تازه بدنیا اومده تا به حال تو دنیا نبوده...

امروز از با ایمان کامل به این موضوع می گویم طلوع خورشید ولایت مبارک.


هو الاول و الآخر و ظاهر و الباطن

یالیتنی کنت ترابا


ولادت با سعادت امیرالمومنین علی (ع) بر تمام شیعیان آن حضرت مبارک باد.


نگارش در تاريخ شنبه 1391/03/13 توسط رهگذر
 علی (ع) فرمود:

                        سه صفت است که زشت است برای مردان و نیک از برای زنان:تکبر،ترس و بخل

به این معنی که مرد متواضع و فروتن باشد ولی زن موقر و سنگین زیرا از فروتنی و سبکی زن ممکن است مرد بیگانه ای سوء استفاده کند.

مرد شجاع و دلیر باشد ولی زن از جاهای خطرناک و اجتماع فاسد بترسد زیرا ممکن است بر عفت و عصمت او زیانی وارد شود.

مرد بخشنده باشد تا از بهر عیال و اولاد او بد نگذرد ولی زن در مال شوهر بخل و امساک کند تا پس انداز زندگی آنها گردد.


برای موفقیت در ازدواج به نکات زیر توجه کنید:

1- خود را بشناسید.

2- همسر خود را عزیز بدارید.

3- پس از ازدواج چون یک روح در دو جسم باشید.

4- هنر عشق ورزی را بیاموزید.

5- خود را برای پدر و مادر شدن آماده کنید.

6- تعداد اطفال خود را عاقلانه تعیین کنید.

7- در ازدواج و زندگی بردباری داشته باشید.

8- پایه های ازدواج خود را استوار سازید.

9- در هنگام گرفتاری و ضرورت با افراد مطلع مشورت کنید.

10- قوانین طلایی ازدواج و زندگی را پیروی کنید.


تبریک نوشت:ولادت حضرت علی (ع) و روز مرد را تبریک می گویم.

نگارش در تاريخ سه شنبه 1390/11/11 توسط رهگذر
پیش از سخن گفتن حرف های خود را از سه صافی واقعیت خوشحالی و فایده رد کنید.

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت:

گوش کن می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:

قبل از این که تعریف کنی بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟

گفت:کدام سه صافی؟

اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟گفت نه. من فقط آن را

شنیده ام.شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

سری تکان دادو گفت:پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای.یعنی چیزی را که

 می خواهی تعریف کنی حتی اگر واقعیت نداشته باشد باعث خوشحالیم می شود.

گفت:دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند. بسیار خوب پس اگر مرا خوشحال نمی کند حتما از

صافی سوم یعنی فایده رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی برایم مفید است و به دردم

می خورد؟ نه به هیچ وجه.

همسایه گفت:پس اگر این حرف نه واقعیت دارد نه خوشحال کننده است و نه مفید آن را پیش خود نگهدار

 و سعی کن که خودت هم زود فراموشش کنی.

نگارش در تاريخ جمعه 1390/10/02 توسط رهگذر
تولد : 18 مهر 1338

ورود به دانشکاه :1356 

ازدواج با منیره ارمغان : 31 خرداد 1361 

شهادت : 1363


زندگی با مهدی برای من یک خواب بود،خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهر بلند تابستان جنگ.

دو سال و چند ماهی که می توانم تعداد دفعاتی که باهم غذا خوردیم بشمارم.

از خواب که پریدم او رفته بود.

فقط خاطره هایش ، آن چیزهایی که آدم ها بعداً به یادش می افتند و حسرتش را می خورند باقی مانده بود.

می گویند آدمها خوابند،وقتی می میرند بیدار می شوند.شاید او بیدار شده بود و من هنوز خوابم.

شاید هم همه این مدت خواب او را می دیدم.

از آن خوابهایی که وقتی آدم می بیند توی خواب هم می خندد.

خوابی غیر منتظره....

خواب زندگی با یک فرشته

نگارش در تاريخ سه شنبه 1390/09/08 توسط رهگذر

در هر دو جهان حسین(ع) جانانه ماست

آنکو نه حسین(ع) است بیگانه ماست

گر هر شبه داریم عزایش چه عجب؟

چون بزم عزای او شفاخانه ماست

*****

ای خون خدا زداغ جان فرسایت

سوزد دل هر که هست در سودایت

در شدت حزن، یا اباعبدالله

روزی نبود چو روز عاشورایت

*****

تا درگه تو قبله راز است، حسین(ع)

ما را بدرت روی نیاز است، حسین(ع)

گردد در کعبه باز سالی یک بار

وین کعبه تو همیشه باز است، حسین(ع)

*****

آن دل که ورا غم نپذیرد عجب است

عاشق که از او جدا بمیرد عجب است

ما عبد حسینیم و چنین آقایی

گر دست غلام خود نگیرد عجب است

*****

ماییم مدام دیده گریان حسین(ع)

سوزیم به یاد لب عطشان حسین(ع)

پروا نبود ز نار نیران ما را

داریم چو ما دست به دامان حسین(ع)

*****

عالم همه قطره‌اند و دریاست حسین(ع)

مردم همه بنده اند و مولاست حسین(ع)

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد و آقاست حسین(ع)

*****

آن کشته که دین زنده به نامش باشد

پاینده نماز از قیامش باشد

فرض است بر او گریه، ولی اولاتر

سرمشق گرفتن از مرامش باشد

*****

تا خدا در عالم امکان خدایی می کند

کشتی دین را حسینش ناخدایی می کند

گویی از گردونه هستی به دور افتاده است

هر که از دربار او فکر جدایی می کند

*****

ای خرمن فیض و ماسوا خوشه تو

در راه طلب خدا بود توشه تو

در هر طرف از چهار گوش دل ما

نقشی بود از مزار شش گوشه تو

*****

در پای حسین(ع) سر فشاندن چه خوش است

وز خاک درش بوسه ستاندن چه خوش است

یک روز وضو گرفتن از آب فرات

وندر حرمش نماز خواندن چه خوش است

*****

هر کس که حسینی است حقیرش مشمار

در رتبه کبیر است، صغیرش مشمار

عنوان گدایی درش آقایی است

آقاست گدای او، فقیرش مشمار

*****

یزدان که تو را بنده خود کرده حسین(ع)

با مهر تو هر چه هست پرورده حسین(ع)

در مکتب بندگی و جانبازی و عشق

غیر از تو کسی بیست نیاورده حسین(ع)

 

تسلیت نوشت:فرارسیدن ایام سوگواری اباعبدالله(ع) را به تمامی دوستداران اهل بیت و

همسنگری ها تسلیت می گویم.

 

التماس دعا نوشت:در این شب های عزیز دعا برای بیماران و حاجتمندان و بنده ی حقیر

یادتون نره.

نگارش در تاريخ شنبه 1390/08/07 توسط رهگذر

 

 

 

ديشب از چشمم بسيجي مي‌چکيد

از تمام شب «دوعيجي» مي‌چکيد

باز باران شهيدان بود و من

باز شب ‌هاي «مريوان» بود و من

دست ‌هايم باز تا آهنج رفت

تا غروب «کربلاي پنج» رفت

يادهاي رفته ديشب هست شد

شعرم از جامي اثيري مست شد

تا به اقيانوس ‌هاي دور دست

هم‌ چنان رودي که مي ‌پيوست شد

مثنوي در شيشه مجنون نشست

آن ‌قدر نوشيد تا بدمست شد

اولين مصرع چو بر کاغذ دويد

آسمان در پيش رويم دست شد…

يک ‌نفر از ژرفناي آب ‌ها

آمد و با ساقي‌ام هم‌ دست شد

باز ديشب سينه‌ام بي ‌تاب بود

چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

باز ديشب ديده، جيحون را گريست

راز سبز عشق مجنون را گريست

باز ديشب برکه‌ها دريا شدند

عقده‌ هاي ناگشوده وا شدند

خواب ديدم کربلا باريده بود

بر تمام شب خدا باريده بود

خواب ديدم مرگ هم ترسيده بود

آسمان در چشم‌ها ترکيده بود

مرگ آنجا سخت زيبا بود، حيف!

چون عروسانِ فريبا بود، حيف!

اين چنين مطرود و بي‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرين منزل نبود

اي غريو توپ‌ها در بهت دشت

آه اي اروند! اي «والفجر هشت!»

در هوا اين عطر باروت است باز

روي دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبير چيست؟

پاي اين البرز هم ‌زنجير کيست؟

پشت اين لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتيد، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!

يادها تا صبح زاري مي‌کنند

واژه‌ هايم بي ‌قراري مي‌کنند

خواب ديدم سايه‌اي جان مي‌گرفت

يک نفر در خويش پايان مي‌گرفت

اي سواران بلنداي سهيل!

شوکران نوشان «گردان کميل!»

اي سپاه رفته تا «بدر» و «حنين!»

خيل مختاران! لثارات الحسين!

اي نگاه آسمان همراه‌ تان

اي امام عصر خاطرخواه ‌تان

اي در آتش سوخته! پرهاي من!

اي بسيجي‌ ها! برادرهاي من!

اي بسيجي‌ ها، چه تنها مانده‌ايد!

از گروه عاشقان جا مانده‌ايد

اي بسيجي‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهاي نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّي خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شديم

غافل از جادوي سنگرها شديم

از غريو موج ‌ها غافل شديم

غرق در آرامش ساحل شديم

فصل سرخ بي ‌قراري‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواري‌ها گذشت

فرصت از اشک و از خون تر شدن

از زمستان نيز عريان ‌تر شدن

فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

در دهان داغ آتش، گل شد

ياد باد آن آرزوهاي نجيب

ياد باد آن فصل، آن فصل عجيب

اينک اما فصل تنها ماندن است

فصل تصنيف دريغا خواندن است

اينک اما غربتم عريان شده است

حاصل آغازها پايان شده است

اينک اين ماييم، عريان و عليل

دستمان کوتاه و خرما بر نخيل

روي لبخندم صدايي گم شده است

پشت رؤيايم هوايي گم شده است

چشم‌هايم محو در بال کسي ‌ست

در خيابان‌ ها به دنبال کسي ‌ست

نخل ‌هاي سر جدا، يادش به‌ خير!

اي بسيجي‌ها! خدا، يادش به ‌خير!

فصل سرخ بي‌قراري‌ ها گذشت

فرصت شب‌ زنده ‌داري ‌ها گذشت

اين قلم امشب کفن پوشيده است

آرزوها را به تن پوشيده است

واژه‌هايم را هدايت مي‌کند

از جدايي ‌ها شکايت مي‌کند

«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود

غرق در باران «روح الله» بود

جام را با او زديد و گم شديد

پاي شب هوهو زديد و گم شديد

بازگرديد اي کفن‌ پوشان پاک!

غرق شد اين نسل در امواج خاک

باز باران خزان ‌پوشان زرد

باز توفان کفن ‌پوشان درد

باز در من بادها آشفته‌اند

لحظه ‌هايم را به شب آغشته‌اند

آمديم و قاف ‌ها در قيد ماند

قلب ما در «پاسگاه زيد» ماند

طالب فرهادها جز کوه نيست

مرهم اين زخم جز اندوه نيست

عقده‌ها رفتند و علت مانده است

در گلويم «حاج همت» مانده است

زخمي‌ام اما نمک حق من است

درد دارم ني ‌لبک حق من است

پيش از اين ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

پيش از اين‌ ها يار در آغوش بود

اينک اما عده‌اي آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

بعضي از آن ‌ها که خون نوشيده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشيده‌اند

عده‌اي «ح‍ُسن القضا» را ديده‌اند

عده‌اي را بنزها بلعيده‌اند

بزدلاني کز يم خون تر شدند

از بسيجي‌ها بسيجي‌تر شدند

آي، بي‌جان ‌ها! دلم را بشنويد

اندکي از حاصلم را بشنويد

تو چه مي‌داني تگرگ و برگ را

غرق خون خويش، رقص مرگ را

تو چه مي‌داني که رمل و ماسه چيست

بين ابروها رد قناصه چيست

تو چه مي‌داني سقوط «‌پاوه» را

«باکري» را «باقري» را «کاوه» را

هيچ مي‌داني «مريوان» چيست؟ هان!

هيچ مي‌داني که «چمران» کيست؟ هان!

هيچ مي‌داني بسيجي سر جداست؟

هيچ مي‌داني «دوعيجي» در کجاست؟

اين صداي بوستاني پرپر است

اين زبان سرخ نسلي بي‌سر است

تو چه مي‌داني که جاي ما کجاست

تو چه مي‌داني خداي ما کجاست

با همان‌هايم که در دين غش زدند

ريشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها کز هوس آويختند

زهر در جام خميني ريختند

پاي خندق‌ ها اُحد را ساختند

خون‌ فروشي کرده خود را ساختند

باش تا يادي از آن ديرين کنيم

تلخِ آن ابريق را شيرين کنيم

با خميني جلوه ما ديگر است

او هزاران روح در يک پيکر است

ما ز شور عاشقي آکنده‌ايم

ما به گرماي خميني زنده‌ايم

گر چه در رنجيم، در بنديم ما

زير پاي او دماونديم ما

سينه پر آهيم، اما آهنيم

نسل يوسف‌هاي بي‌ پيراهنيم

ما از اين بحريم، پاروها کجاست؟

اين نشان! پس نوش ‌داروها کجاست؟

اي بسيجي‌ها زمان را باد برد!

تيشه‌ ها را آخرين فرهاد برد

من غرور آخرين پروانه‌ام

با تمام دردها هم‌خانه‌ام

اي عبور لحظه‌ها ديگر شويد!

اي تمام نخل‌ها بي‌سر شويد!

اي غروب خاک را آموخته!

چفيه‌ها! اي چفيه‌هاي سوخته!

اي زمين، اي رمل‌ها، اي ماسه‌ها

اي تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها

جمعي از ما بارها سر داده‌ايم

عده‌اي از ما برادر داده‌ايم

ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختيم

در دهان مرگ سنگر ساختيم

زنده‌هاي کمتر از مردار‌ها!

با شما هستم، غنيمت ‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنيا کاسه خمر شماست

باز هم شيطان اولي‌الامر شماست

با همان ‌هايم که بعد از آن ولي

شوکران کردند در کام علي

باز آيا استخواني در گلوست؟

باز آيا خار در چشمان اوست؟

اي شکوه رفته امشب بازگرد!

اين سکوت مرده را در هم نورد

از نسيم شادي ياران بگو!

از «شکست حصر آبادان» بگو!

از شکستن از گسستن از يقين

از شکوه فتح در «فتح المبين»

از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو

اي شکوه رفته! از «مهران» بگو!

از همان‌هايي که سر بر در زدند

روي فرش خون خود پرپر زدند

شب‌ شکاران سحراندوخته

از پرستوهاي در خود سوخته

زان همه گل‌ ها که مي‌بردي بگو!

از «بقايي» از «بروجردي» بگو!

پهلواناني که سهرابي شدند

از پلنگاني که مهتابي شدند

اي جماعت! جنگ يک آيينه است

هفته تاريخ را آدينه است

لحظه‌اي از اين هميشه بگذريد

اندر اين آيينه خود را بنگريد

ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

ابتدا اندوه‌هامان خرد بود

رفته‌رفته خنده‌ها زاري شدند

زخم‌هامان کم‌کمک کاري شدند

اي شهيدان! دردها برگشته‌اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل‌هامان گونه‌اي ديگر شدند

چشم‌هامان مست و جادوگر شدند

روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند

آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند

هفته‌ها در هفته‌ها گم مي‌شوند

وهم‌ ها فرداي مردم مي‌شوند…

فانيان وادي بي ‌سنگري!

تيغ ‌هاي مانده در آهنگري

حاصل آن ماجراها حيرت است؟

ميوه فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پايان شده است؟

ميوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

زخمي‌ام، اما نمک… بي‌فايده است

درد دارم، ني‌لبک… بي‌فايده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشکر چنگيز از روحم گذشت

جان من پوسيد در شب‌غاره‌ها

آه اي خمپاره‌ها، خمپاره‌ها

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1390/07/14 توسط رهگذر
سلام ای مشرق نورانی عشق

سلام ای زیبای هشتم عشق

سلام ای تک ستاره آسمان ها و زمین

امروز دلم را به یادت چراغانی کرده ام شاید

که بتوانم در این هوای بارانی دلم را شسته و تو را بیابم

چشمانم در مقابل گنبد زیبای طلایت استقامت تماشا ندارد

به لرزه می افتد پلکهایم در مقابل این عظمت بلند و پر شکوه پنجره فولاد

ای مهربانترین مهربان مجذوب کن قلبم را به سمت مشرق عشق

عظمت نورانی گنبدت زیباترین طلوعی است که در تمام عمرم به چشم دیده ام

تن سرد و خموشم گرمی نگاهت را می طلبد

پناهم ده به این گرمی

آتش عشقت را در من شعله ور کن

در این بیابان تاریک همچون موسی در طور سینا راهنمایم باش

من غریبم غریب عشق ای قریب تو پناهم باش

چه کسی گفته که خورشید فقط در آسمان می درخشد

مگر نه که تو خورشید را روی زمین نشانیده ای

سخاوت چشمانت از خورشید نرم تر

ای که دم مسیحایی ات از عیسی گرم تر

ای که اعجازت بر تن صد ها بیمار گرمی بخش

طلوع دوباره ات را محتاجم

شعله ای برکن وجودم را پر شراره کن

آتش عشقت را بر جانم بدوان

دیر گاهی است انتظارش را می کشم

عمری را در انتظارش دویده ام

خوب می دانم خوب می دانم

جود و بخشش در خاندانت موروثی است

سالها در خونتان جاری است

انگار تمامی ندارد این دریای بی کران احساس

رضا جان سر عصیانی من عجب شور و نوایی دارد

جز به خلوت حرمت محرمی نمی یابد

چه شکوهی دارد دو رکعت نماز عشق به هوای نگاه تو

نگاه تو که برایم از همه چیز بالاتر است

نگاه تو که از همه نگاه ها گیرا تر است

چشمان تو را می طلبد این دل پر درد و خسته من

چقدر حرف زیاد است آنگاه که به تو نزدیک می شوم

اما خلوتم با تو چه سکوت عجیبی را می طلبد

چه سکوتی است چه خلوتی عجیب چه معنویتی دارد این آستان پر از نور و طلا

چه عظمتی است وقتی زائرانت با چشمانی پر از آه می آیند

مگر می شود کسی پا در آستان بگذارد و نگرید

مگر می شود در مقابل سر چشمه خوبی ها سر تعظیم فرود نیاورد

می دانم آنکه با تو همراه است عالمی را در آغوش خود گنجانده است

چه کسی می گوید در شب خورشید نمی درخشد

به گمانم آنها تا کنون به عظمت خورشید خراسان پی نبرده اند

تو آفتابی هستی در دل تمامی زائران

تو آن عظمتی هستس که در آسمان ذهن نمی گنجی

ماه نورانی شب های سیاه عمر من

تو فرزند همان یاس کبودی

تو نوگل آن مادری هستی که عشق را جز با خدا قسمت ننمود

مادرت آیینه تمام بود یاس بود کوثر جاری در آسمان و زمین

همه می کویند فاطمه خورشید بود

تمام عظمت خورشید در بزرگی اوست

من می گویم او ستاره بود

کوچک اما بزرگ

و به قول آن دوست شا عرم "فاطمه فاطمه بود"

من تو را با تمام لحظه های عاشقی دوست دارم

تو ای گوشه نشین بین الحرمین

اکنون در کدامین سمت از حرم پر نور رضا نشسته ای؟به چه می اندیشی؟

 

تبریک نوشت:میلاد با سعادت امام هشتم علی ابن موسی الرضا(ع)را به تمامی همسنگران عزیز تبریک

می گویم.

التماس نوشت:در این روزهای با برکت و عزیز بنده حقیر و یادتون نره که دعا کنید.

 

                                          "اللهم عجل لولیک الفرج" 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1390/07/06 توسط رهگذر
کویر برای حضورت نورانی می شود و پنجره ها به شوق رویت نیمه شبی را به سوی خورشید باز نمی

شوند.کوچه پس کوچه های قم به یمن حضورت نورانی میشوند و سروهای آزاد به احترامت قیام می

کنند.

آرام آرام بر پهنه کویر حضور پر ولایت شکوفه می دهد.غربت به یمن غریب معنا می یابد.

دلم می خواهد برایتان از بانویی سخن بگویم که خیال سبزتان نیمه شبی بر اقامه سبزش سلام می

دهد و در آینه حرمش چهره آراید.

برایتان از بانویی سخن می گویم که همانند زینب علیهاالسلام که برای قیام قربانی داد و خورشید

عاشورا را با صبرش تعریف کرد او هم با قدمهای پر حیاتش به سرزمین کویری قم حیات بخشید و در رگ

ایرانیان خون حمایت از ولایت را جاری سا خت.

برایتان از بانویی سخن می گویم که به یمن حضورش شهر قم مرکز صدور علم و دانش علوی شد و محل

رشد و بالندگی.

برایتان از بانویی سخن می گویم که بارگاه زیبایش پناهگاه دل های عاشقی است که شب های

چهارشنبه در جمکران بیتوته می کنند.به نیابت شیعه در نیمه شب های کویری قم سر بر آستان حرم

حضرت دوست می سایند و برای ظهور گل نرگس دعا می کنند و از بانوی کرامت برای شکوفا دادن درخت

اجابت استمداد می طلبند.

معصومه...

معصومه تفسیر معصومیت است که روزگاری در مدینه طلوع کرد معصومه اقامت غربت است در روزگار

غربت نگاه ها معصومه تفسیر بلند تبعیت است از ولایت معصومه نگاه سبزی است که از معصومیت سر

چشمه می گیرد معصومه روزگار دلدادگی است و از غربت به قربت رسیدن.

معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زینب هم سفر شدن.

معصومه فلسفه شیدایی است و غزل ماندن و بودن معصومه نگین ایران است که در قم شهر اقامه می

درخشد.

معصومه ضریب بالای ارادت به ولایت است معصومه قصه بلند مدینه تا مشهد است.

معصومه انتهای متبلور است.معصومه سر سلسله تنهایی است.

                     معصومه فانی فی الله است

 

تبریک نوشت:تولد حضرت معصومه(س)و روز دختر را به تمامی دختران تبریک می گویم.

نگارش در تاريخ یکشنبه 1390/06/13 توسط رهگذر
مگو که آتش خردل چقدره؟

و باروت خط اول چقدره

کسی آیا شود پیدا که گوید:

بهای این همه تاول چقدره؟

 

فدای این نفس های بریده

فدای این بدن های تکیده

چقدر این جمله را باید بگویم:

کسی مثل تو را هرگز ندیده!

 

کسی از سال های عشق پرسید

نسیمی در نفس های تو پیچید

عجب رازی شکفته در گلویت

کسی راز تو را هرگز نفهمید

 

نفس می آمد و از سوز می گفت

از آه سربی دیروز می گفت

ولی با اینکه شب خوابش نمی برد

سحر از عشق از نوروز می گفت

 

ز چشمت موج می زد مهربانی

نشانی یافتی در بی نشانی

مگو دیر است باید بار را بست

تعارف میکنی!باید بمانی

 

(عبدالحسین رحمتی)

 

دل نوشت:تقدیم به تمام جانبازان شیمیایی و پدر عزیزم

نگارش در تاريخ سه شنبه 1390/05/18 توسط رهگذر
بار خدایا...

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم...

                             نکند فرق به حالم...

چه برانی چه بخوانی...

                            چه به اوجم برسانی...

                                                         چه به خاکم بکشانی...

نه من آنم که برنجم...

                             نه تو آنی که برانی...

 

دل نوشت:در ضیافت خلوت سحر و افطار به یاد بنده حقیر باشید.

نگارش در تاريخ سه شنبه 1390/04/21 توسط رهگذر
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا

شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

 

سارا لباس پوشید با جبهه ها اجین شد

در فکه و شلمچه دارا به روی مین شد

 

چندین هزار دارا بسته به سر سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند

 

سارای دیگری در مهران شده شهیده

دارا کجاست؟ او در اروند آرمیده

 

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل تر

 

سارا سؤال می کرد دارا کجاست اکنون؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

 

خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش و جسمش مفقود در زمین است

 

در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا

در این زمانه گشتند ده ها هزار«دارا»

 

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند

دارای این زمان با بنزش رود به دربند

 

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

 

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد

در این زمانه ناگه چادر(لباس جین)شد

 

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست

سارا خود از برای جلب نظر بیار است

 

ان مقنعه ورافتاد جایش فوکل در آمد

سارا به قول دشمن از املی در آمد

 

دارا و گوشواره حقا که شرم دارد!

در دستهایش او امروز بند چرم دارد

 

با خون و چنگ و دندان دشمن ز خانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

 

یا رب تو شاهدی بر اعمالملن یکایک

بدم المظلوم یا الله عجل فرجه ولیک

 

جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار!!!

 

(شاعر بسیجی مرحوم ابوالفضل سپهر)

 

نگارش در تاريخ جمعه 1390/03/27 توسط رهگذر
بی تو نشستم در خیابان زیر باران

گویی که مجنون در بیابان زیر باران

 

افتاده نان خشکی از منقار زاغی

گنجشک خیسی می خورد نان زیر باران

 

هر کس به قدر روزی خود سهم دارد

سهم من از تو:چشم گریان زیر باران

 

ای کاش می شد با تو ساعتها قدم زد

از راه آهن تا شمیران زیر باران

 

با طعنه عابرها سراغت را گرفتند

آخر چه می گفتم به آنان زیر باران؟!

 

باور کن از تو دست شستن کار من نیست

عشق تو می گردد دو چندان زیر باران

 

وقتی دعا در زیر باران مستجاب است

دیگر چه کاری بهتر از آن زیر باران

 

پروردگارا در غیاب حضرت عشق

رعدی بزن ما را بسوزان زیر باران

 

        (کاظم بهمنی)

نگارش در تاريخ جمعه 1390/02/23 توسط رهگذر

پیش شما اگه خوبم اگه بدم

یه تار موتونو به هیچ کس نمیدم

 

چقدر نابرادرا طعنه زدن

و من به حرمت شما دم نزدم

 

خوب می دونین که من کی ام!نگا کنین:

همون غریب از ازل تا ابدم

 

تو شهرتون گرچه غریبه ام ولی

خیابونای شهدا رو بلدم

 

بعد گذشت سال ها هنوز هم

یه تار موتونو به هیچ کس نمیدم

 

(عبدالحسین رحمتی)

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1390/02/15 توسط رهگذر

زندگی بی فاطمه رنج آور است

مرگ از این زندگانی بهتر است

گریه کن ای آسمان تنها شدیم

خسته و درمانده و بی زهرا شدیم

ای تو شیعه با علی کن زمزمه

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

------------------------------------------------------------------------------------

مسلمانان چرا شب دفن شد صدیقه کبری

چرا گم گشت نشان قبر آن انسیه حوری

هنوز از ختم رسل نگذشت ایامی

نگین خاتم پیغمبران بشکست واویلا

دل نوشت:شهادت حضرت زهرا(س)تسلیت.

نگارش در تاريخ جمعه 1390/02/09 توسط رهگذر
علاقه خاصی هم به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت

                               هم نسبت به سادات و فرزندان ایشان.

               یادم نمیاد توی سنگر٫چادر٫خانه یا هر جای دیگری٫

                                          او زودتر از من وارد شده باشد.

    یکبار می خواستیم بریم جلسه٫پشت در اتاق که رسیدیم

                                 گفت:بفرما.بهش گفتم:اول شما برو.

    لبخندی زد و گفت:تو که میدونی من جلو تر از سید٫جایی

                                                               وارد نمیشم.

گفتم حاج آقا اینجا دیگه خوبیت نداره من اول برم!نا سلامتی

شما فرمانده هستی٫اینجا هم که جبهه است و بالاخره باید

                              ابهت و پرستیژ فرماندهی حفظ بشه.

              این که من جلوتر برم٫پرستیژ شما رو پایین میاره.

 خندید و گفت:اون پرستیژی که می خواد با بی احترامی به

                               سادات باشه٫می خوام اصلا نباشه.

 

                                                                                   شهید برنسی

نگارش در تاريخ شنبه 1390/01/27 توسط رهگذر
از رادیو شنیدم که مالک اشتر اعزام داره اتفاقا همان شب سعید تازه از جبهه برگشته بود به باباش

گفتم یک جعبه شیرینی بخره.

فردا صبح که راه افتادم برم بدرقه رزمنده ها.

سعید بیدار شده بود منو که دید گفت:کجا داری مامان؟

گفتم دارم میرم بدرقه رزمنده ها گفت صبر کن من هم دارم میام هنوز بلند نشده بودم که دیدم با یک

ساک برگشت.

گفتم این چیه؟

         خندید و گفت:مگر نمی خواهی بری بدرقه رزمنده ها خب منم رزمنده ام دیگه با تعجب گفتم

آخه تو همین دیروز اومدی بر خلاف دفعات قبل با من روبوسی کرد و در همان عملیات یعنی

«کربلای ۵» به شهادت رسید.

                                                    مادر طلبه شهید سعید رجبی فاضل

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1390/01/17 توسط رهگذر
به حمید التماس می کردم که مرا هم با ماشین اداری ببرد به جایی که محل کار هر دویمان بود من توی

بسیج بودم.خانه ما جایی بود که باید بیست دقیقه پیاده می رفتیم تا به جاده برسیم.

حمید فقط مرا تا ایستگاه می رساند و خیلی جدی می گفت:

«پیاده شو‌‌ فاطمه با ماشین راه بیا!»می گفتم:

«من که از بسیج حقوق نمی گیرم فکر کن روزی یک تومان به من حقوق می دهی.این یک تومان را بگذار

به حساب کرایه ماشین.»

می گفت:

«ما نباید باعث شویم مردم به غیبت و تهمت بیفتند.ادم عاقل هیچ وقت اجازه نمی دهد کسی به او

تهمت بزند.ما هم نا سلامتی انسان عاقلیم دیگر نیستیم؟»

                                                                                 نقل از همسر شهید

برای شادی روح حمید باکری فاتحه ای بفرستید.

قالب وبلاگ